در سیاهی گورهاشان به تیرگی نقش بتی تراشیدند بر دیدهها که به نور خورشید در چشممان دیوی پلید بود در برق چشمانشان و در تنهاییشان نوید
خفته مردگان در تابوتی از یادها بیرنگ بیطعم با داغهایی از ما مردمان چیدند نگاری را به فسونگری چون افیون چراغ تاریکیشان
و تاریک درمانشان چشم برهم کشیدن بود پریشان ارواح را در تاراج دزدانه نگاهمان به یغما
رفتند از یادها
خفته مردگان در تابوتی از یادها بیرنگ بیطعم با داغهایی از ما مردمان چیدند نگاری را به فسونگری چون افیون چراغ تاریکیشان
و تاریک درمانشان چشم برهم کشیدن بود پریشان ارواح را در تاراج دزدانه نگاهمان به یغما
رفتند از یادها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر