۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

خوب خیالم راحت شد یه مرضی دارم که به وبلاگ های خاک خورده ام سر بزنم و گاهی چیزکی بنویسم آن هم وقتی که دورم

حالا

سی سالم تمام شد و تمام ما جراها از شبی نمی دانم در چند سالگی ام شروع شد از شبی که خوابیدم و بیدار که شدم دیدم هزار درجه تب دارم و مامان بالای سرم است و دستمال خیس روی پیشانی ام چند سالم بود درست نمی دانم نوار تب روی پیشانی مامان را راضی نکرده بود و دماسنج توی دهنم از چند بالا می زد که نیمه شب ببرندم بیمارستان تمام کودکی ام من هیچ خلافی نکرده ام هیچ حتی یک سیگار هم نکشیده ام تمام کارهایم این بود که یاد نمی گرفتم با ادب باشم یا که از خانه به کوچه کوچ نکنم و زمستان ها توی گل و لای خودم را خیس نکنم و توی جوی آب نروم از مادر بزرگ نخواهم که مدام برایم قصه بگویم و با خیال قلعه های خرابه ی قلعه کیاب بازی نکنم و خودم را پادشاهی همه کاره ندانم و گل های زرد را نچینم و دیوار بالای جوب را با آب خیس نکنم و لباس هایم را در نیاورم و با سایه ها اشباح نسازم اینم پیش از آن تب کودکی بی گناه که خیال هایش حتا امروز هم می ترساندم که اگر آن روزها می توانستم خیال چنین کارهایی را بکنم یا این که آن خیال ها از کجا می آمد امروز به چه قادرم نه منم کودکی بی گناه در شبی تب آلود که دماسنج دمای بدنم را به بیمارستان می خواند زندگی من از آن روز است که دیگر می شود حواستان باشد

هیچ نظری موجود نیست: