دستم از پایم میترسد و فراری است هر دو زقزق میکنند و راه رفتن شده است درد و عرق تپههای اطراف اتوبان را یک یک بالا میروم و آدرس کاسب مادرجنده را که از ترس پلیس توی سوراخ قایمشدهاست میگیرم از دیروز گورش را معلوم نیست کجا گمکردهاست متها توی جیبم است اما دستم نمیرود به خوردنشان که شاید پیدا شود پیدایش میکنم زیر درختی نشسته وقتی میرسم میپرسد: پلیس ندیدی و من داد میزنم که نه کسی نیست این دور ور کدام خری پیدامیشود مگر که و ادامه نمیدهم مینشینم و دهتومنی را توی دماغم میکنم و تا بیرونبکشم دستم پی سیگار است و بعد لبخندی به کاسب و کلی گلهی دیگر من مردم این تپهی کوچک بالا آمدنش اینقدر سخت بود! به خودم که خمارم میخندم و دستهایم را در هوا تکان میدهم و میروم و میروم و میروم تا زیر درختی من شهرم را دوستدارم مردی بینیاز از همه ام ولی عاشق تکتک مردم شهرم ام من دوستشان دارم و مردی ام که میتوانم همه را دوستداشتهباشد میتواند همه را بخواهد و از کنارشان رد شود میتواند لبخند به روی همه بیاورد و هیچ دردی هیچجا برایش آنقدر سنگین نیست که تکهای از آن را به دوش نکشد من مردم دستم پایم را نوازش میکند و باد که سرد میزد موهایم را و عرق از تمام بدنم رفتهاست من مردی ام که دیگرش نمیشود
۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر