ماشین ایستاد بعله من یا مهدی چه فرق می کند من گاهی که از خیابان ها می گذشتم گاهی که شهرها را بی پول طی می کردم و کامیون سوار می شدم و می رفتم شبها اگر سرد بود بیمارستان جایگاه می شد که گرم بود و می شد خوابید و خوب زندگی کرد در اورژانس که هزار آدم می آیند و می روند تا صبح شود دیده ام آدم های خونی مالی را که کسانی حمل شان می کنند حاملان معمولی چیزی از احساس ندارند زندگی اشان از جنس وظیفه ای است که باید انجام شود و چه سخت است این بار بر دوششان که هیچ از درد در خود ندارند و می کشند و دنبال پزشک اند و کارهای بستری را می کنند و هزار چیز دیگر و بعد به دنبال شان می آیند آن ها که فریاد می زنند گریه می کنند و مویه خود را به زمین می زنند پرستار ها را اخمو می کنند مرا بیدار می کنند و همه چیز امن و امان زندگی را بر هم می زنند. ماشین ایستاد روی صندلی عقب نشسته ام نیم خیز نه نشسته و مامان در ماشین را باز می کند کاش می دانستم که چند سالم بود بی هوش می شوم برای چند ثانیه بی هوش ام چشم که باز می کنم مامان ساکت گریه می کند بغل بابا هستم و همه چیز عادی است انگار که هیچ گاه هیچ چیزی رخ نداده است دکتر ها می گویند برو که نه تب دارد نه هیچ مرض دیگر که مامان دیوانه می شود درجه ی خودش را توی دهنم می گذارد و آماده است که دکتر را با لگد از اتاق بیرون بیندازد که من تب ندارم چیزی که از آن چند ثانیه بیهوشی یادم هست نمی دانم از آن زمان است یا بعدش ولی هر چه هست برایتان می گویم چیزی که از آن چند ثانیه یادم هست نور سفیدی است که فرا گیر است دورم را می گیرد و در تنم نفوذ می کند و تمام بیدار می شوم.
شما شاید نشده است که بخواهید به آدم فضایی ها و چیزهایی که از ماورای دید ما هستند ایمان بیاورید من اما شده است بعد از ان روز دیگر هیچ چیز به شکل خودش نبود یعنی تا بچگی بود و بعد از آن دیگر نبود برایتان می گویم شرح داستان افرادی را که همه همان شب و در همان حوالی توسط موجوداتی تسخیر شدند و زندگی اشان برای همیشه از مسیر دور افتاد
۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر